تبليغاتX
پیاده نظام

پیاده نظام

نشریه الکترونیکی ویژه مبارزه ی فرهنگی با زالوهای چسبیده به انقلاب

بی پدر و مادر 4

من مامانمو می خوام ..... من مامانمو می خوام.......

صدای حمید ا... بود که مادرش را صدا می کرد. ساعت ۲ نصف شب مرا بیدار کرد و تا ۵ صبح مادر مادر می کرد. او و حبیب ا... بردارش هیچ کدام نمی دانستند که مادرشان کجاست اما جای پدر مشخص بود. وقتی پدرش را به جرم گذرنامه غیرقانونی گرفتند آنها را به بهزیستی سپردند و حالا هر چند یکبار باید پدر مسن شان را در زندان ملاقات کنند. حبیب ۱۰ ساله هنوز مدرسه نمی رود و حمید هنوز نمی داند که ایران و افغانستان دو کشورند. آنها خیلی خوب صحبت می کنند و خیلی هم مودب هستند. وقتی پدرش را در زندان دیدم از ما خیلی تشکر کرد. شیرینی های نوروزشان را که در زندان به آنها داده بودند را جمع کرده بود تا چیزی برای هدیه جشن نوروزی فرزندانش داشته باشد. راستی نوروز در پشت میله های زندان بودن چه مشقتی دارد و فرزندان بی کس و کاری که تنها پدرشان را داشتند و حالا او را هم در زندان باید ببینند چه می کشند. باید فهمید که ناله های شبانه حمید ا... بی دلیل نیست آنها مهر می خواهند نه مهر دیگری بلکه تنها مهر مادر و پدر

+ نوشته شده در  شنبه 8 فروردین1388ساعت 6:48  توسط piadenezam  | 

بی پدر و مادر 3

سن:۱۶ سال، محل تولد: نامشخص، نام پدر نام مشخص،‌ تعداد اعضای خانواده: نا مشخص

شناسنامه نداشت و تا بحال حتی یک کلاس هم مدرسه نرفته بود. می  گفتند حتما باید شناسنامه داشته باشی. می گفتند پدرت افغانی است و همین جوری با مادرت ازدواج کرده و به همین دلیل شناسنامه نداری. بنده خدا حالا تنها دلخوشیش اینه که وقت آزادش زیاده. و  گرنه هیچ کاری هم بلد نیست. تا چند سال پیش توی خیابون ها پرسه می زد. تا اینکه بهزیستی تکفل آنها (مادر و دو برادرش را بر عهده گرفت) برادرش الان ولگرد خیابابوناست. می کشه و تزریق می کنه ، ولی از اون فقط دو سه سالی بزرگتره.

هوش فوق العاده ای داره. با اینکه هیچ وقت مدرسه نرفته اما خواندن و نوشتن خوب بلده و حتی انگلیسی را هم می تونه بخونه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 11:10  توسط piadenezam  | 

بی پدر و مادر 2

هیچ  وقت ندیدشان. اما شنامه پدرش همیشه تو دستش بود. ۱۰  مهر «فوت شد» تو همون صفحه اولش کوبیده بودند. برای سربازی شناسنامه همه اعضاء خانواده رو ازش خواستند. شناسنامه مادرش پیدا نبود البته مادرش زنده بود ولی هیچ خبری ازش نداشت. بارها دنبالش گشته بود اما خبری ازش نشد. به ثبت احوال تلفن کرد و گفت مادرم نمی دانم کجاست یه کاری بکنید. گفتند: یعنی چی؟ جواب داد مادرم گم شده. خندیدند. خودش هم خندید و قطع کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 10:52  توسط piadenezam  | 

بی‌پدر و مادر 1

نام حسین: سال سوم راهنمایی، شاگرد متوسط مدرسه، بزرگ شده در مرکز خیریه تحت نظر بهزیستی، شغل پدر: اعتیاد، مادر: به رحمت ایزدی رفته:

وقتی رفتیم تا از پدرش یه امضاء بگیریم تازه متوجه شد که پدرش خونه رو خراب کرده و دیگه اونجا نیست. خونه ته یه کوچه تنگ و باریک بود. وقتی فهمید پدرش اونجا نیست خیلی شرمگین شده بود. انگار نمی خواست چشم تو چشم شویم. بغض گلوش رو گرفته بود. حتماً تو دلش می گفت این چه پدر و فرزندی است که هیچ نشانی از پدر ندارم. برادر کوچیکش توی مرکز خیریه مجاور ما و جدا از برادر بزرگ زندگی می کرد. در روز شاید حتی یه بار همدیگر رو نبینند. با هم رفتیم خونه داداشش. افشین از حسین خیلی بزرگتر بود. اونجا تازه ملتفت شدم که نابرادری هستند. اون حتی نمی دونست حسین تو کدوم مرکز زندگی می کنه. خیلی سرد باهاش روبوسی کرد. وقتی به برادرش گفتیم مرکز می‌خواد حسین رو ببره کربلا و فقط تأییدیه پدرش رو می خواد که اون رو پیدا نکردیم و حالا از شما فقط یه امضا می خوایم چهره اش خشک تر از قبل شد و گفت چون ما نابرادری هستیم و ایشون هم پدر دارن پس به احترام پدر من نمی تونم این نامه رو امضاء کنم. حسین که هیچ خیری از پدر و برادرش ندیده بود دست‌های کوچکش رو  به نشونه خداحافظی دراز کرد. تو راه خیلی ساکت تر از قبل شده بود و بیشتر فکر می کرد. به این فکر می کرد که مهر پدری و برادری چیه؟. از وقتی که سر بلند کرد تا آسمون رو ببینه تو سری خور شد. هیچی یاد نگرفت. مهارتش فقط خواندن بود. به او می گویند فقط درس بخوان. بعدش هم می‌زنن تو سرش که چرا جزء درس خوندن هیچی بلد نیستی. ما از همون بچگی مهندس بودیم ولی شما از همون بچگی تو سری خور ....

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 بهمن1387ساعت 8:45  توسط piadenezam  | 

با فرهنگ

می گفت اگه بابام سکته نمی کرد حتماً چادر سرم می کردم. نه اینکه با چادر راحت باشم فقط می خوام اعتراض کنم به این همه بی بند و باری. بچه خیابون ولیعصر تهران بود. همون جا که خیلی ادعای فرهنگشون می شه. دختره رو دادن به یکی که مثل خودشون بود نه مثل دخترشون. یارو با همه بود همه چی می خورد همه کار می کرد اما انسیه نتونست تحمل کنه. طلاق گرفتند. حالا انسیه دوباره یاد نامزدش می افته که براش همه چی داشت جز پول. هیچ کدام از بدی های شوهر سابقش رو نداشت اما پول هم نداشت. همین هم باعث شد بابای مثلاً با فرهنگش اجازه نده دخترش حتی راجع به اون بنده خدا فکر کنه... .



+ نوشته شده در  جمعه 22 آذر1387ساعت 12:18  توسط piadenezam  | 

امام خمینی (ره): اینها را از خودشان برانند

من به سرتاسر ایران و به سرتاسر روحانیون ایران این خطر را که برای اسلام پیش آمده و برای روحانیت پیش آمده می گم بهتون و حجت را بر همه تمام می کنم؛ این آخوندهایی که خودشون را جا زدند و    می رند و مردم را آزار می دهند و اذیت می کنند بدون یک مجوز شرعی الهی، اینها را از خودشان برانند ، اینها نماینده من نیستند. اینها به اسم نماینده فلان  ، می خوان کارشون رو بکنند تا اینکه ملت بگن اینم این اشخاص .... .



+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آذر1387ساعت 2:34  توسط piadenezam  | 

سهمیه شهید

وقتی شهید شد بچه اش فقط چند ماه  داشت. زنش با این بچه و بدون  مال و منال مانده بود هاج و واج. سریعاً شروع به آزار و اذیتش کردند. آواره شده بود که پدرش دستش رو گرفت و برد توی خونش. حالا ۲۵ سال می گذره و بچه اش باید بره سره کار. توی دانشگاه یه نفر رو برای استخدام می خواستند. اما برادر خواهرای شهید زودتر رفته بودند و گفتند : بچه شهید حقش نیست. این حق ماست که استخدام بشیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آبان1387ساعت 14:21  توسط piadenezam  | 

فرصت یا امتحان

دو سال از زمانی که صاحب منصب شده بود می گذشت. خیلی زود فراموش کرد که چه اهدافی در سر داشت و برای چه آرمان هایی در گذشته بحث و جدل می کرد. من تازه وارد باند مخفی شان شده بودم. تازه طعم باندبازی را می چشیدم. اما تابحال یادم نمی آید که از رانت استفاده کرده باشم. به من که حالا فکر می کرد از اعضای جدید باندش هستم گفت ما باید قدر این فرصت رو بدونیم. تا چند صباح دیگه این منصب رو از من می گیرند. الان هست که اینها از من حرف شنوی دارند. اگر نتوانم الان امتیازات رو برای خودم درو کنم دیگه فرداهایی در کار نخواهد بود. دیگه ما رو تحویل نمی گیرند. حالا اون از رانتش برای ارتقاء درجات علمی استفاده می کنه. یه مقاله علمی که بخواد در یک مجله علمی پذیرش بشه حداقل یک سال طول می کشه چون متقاضی چاپ زیاده و خیلی ها در واقع توی صف هستند. اما اون می تونه تمام کارهاش رو در عرض یه ماه انجام بده. بعدش ارتقاء درجه. از مربی می شه استادیار ، از استاد یار می شه دانشیار و از دانشیار میشه استاد تمام. راستی چطوره که رؤسای دانشگاهها با اینکه فرصت مطالعه ندارند اما سریع ارتقاء درجه پیدا می کنند. 

بعیده که اونا از رانت استفاده کرده باشن ، به ریششون نگاه کنید ، امکان نداره آدمایی با این وجاهت ، رانت خوار باشن!  ما باید به مدارج علمی آنها افتخار کنیم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 شهریور1387ساعت 9:17  توسط piadenezam  | 

اين ماجرا واقعيست!!

اين داستان برگرفته از يك اتفاق كاملاً واقعيست كه امسال براي يكي از رفقا پيش آمد)؛
معمولا تا نزدیکی سحر بیدار بود. اما آن شب برخلاف همیشه صداهای عجیبی می آمد. سرک که کشید متوجه شد به سرانجام کار رسیده اند و در حال خارج کردن اموال خوابگاه هستن. دزد بودند. دنبالشون كرد اما موفق  نشد بهشون برسه. فردا اما او اولین نفر بود که دستبند کلانتری را بر دستانش دید. به جرم طراحيِ يك سرقت ساختگي. البته اول بهش ميگن كه يك بازجويي ساده است اما...
اما همينكه پاش به پاسگاه باز شد فهميد كه اينجا جو فرق مي كنه.
قبل از اينكه ببرنش بازجوئي بردنش توي يه اتاق ، گفتن لُخت شو تا تفتيشت كنيم. ولي اون كه متهم نبود ، فقط صحنه دزدي رو ديده بود و مي خواست دزدا رو گير بندازه. حاضر نشد اينكار رو بكنه ، مجبورش كردن. فقط يه شورت پاچه كوتاه پاش بود. دست و پاش رو  زنجير كردند....


 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 22:55  توسط piadenezam  | 

مسئولين خيانتكار!

قرآن كريم از قول حضرت يوسف(ع) نقل مي‌كند، وقتي ايشان مي‌‌خواست مسئوليت اقتصاد حكومت را بپذيرد، به حاكم گفت: «اجعلني علي خزائن الارض»؛ من را مأمور منابع اين سرزمين قرار ده. «اني حفيظ عليم» دو استدلال مي‌كند: يكي امانت‌داري و ديگري كارشناسي؛ يعني كسي كه بتواند امور مالي مردم و معاش مردم را درست نگه دارد و مديريت كند. من قبول ندارم كه مشروعيت از كارآمدي جدا باشد. در فرهنگ اميرالمؤمنين(ع) اين‌گونه نيست كه بگويند شما شخصا انسان خوبي هستي، حسن‌نيت داري، مديريت اقتصادي را قبول كن، اما اين‌كه از پس كار برآمدي يا نه، كاردان بودي يا نبودي، آن امر جدايي است. مديري كه شخصا انسان خوبي است، اگر كاردان نباشد، مديريتش مشروع نخواهد بود، چراكه پيامبر(ص) به حضرت امير(ع) فرمود: هر كس در حكومت اسلامي، مسئوليتي بپذيرد، در حالي كه مي‌داند افراد ديگر از او شايسته‌تر هستند، خائن است. چطور ممكن است كه حكومت يك خائن در اسلام مشروع باشد؟

                   استاد رحيم پور ازغدي

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 1:0  توسط piadenezam  |